عبد الله قطب بن محيى

320

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

ساله راه است ، و در آن ميان ، هزار پاره مملكت ، و هر مملكتى را هواى ديگرگون ، چگونه معانى به همان لطافت و نضارت كه در دل است به زبان آيد ، ميوه كه از درخت چينند تا به خانه برند طعم و رنگش بگشته باشد با قرب مسافت ، پس چه گمان است به ميوه باغستان دل كه ازآنجا تا شهرستان تن هزار منزل است از منزلى تا منزلى يك‌ساله راه ، كه به لطافت و طراوت خود بماند . اى حبيب قلب ! اگر تو را به شهرستان قلب گذار افتد يا هوايى از آن ناحيه بر تو وزد بدانى كه روح و گشادگى چيست و راحت و خوشى كدام ، اى حبيب قلب ! آنچه در اين جهان آن را راحت و خوشى خوانند ، در آن جهان چندان گران و ناخوش است كه اگر بر يكى از اهل آن جهان يعنى جهان دل نهند خود را اشقى خلق پندارد و از اين تعجب نبايد كرد كه غايت آنچه تنعم يكى از گدايان باشد ، اگر پادشاه‌زاده‌اى را پيش آيد غايت سختى باشد نسبت با او ، اى حبيب قلب ! راه شهرستان دل پرس ، در شهرستان گل قرار مگير تا از آنان نباشى كه وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ . « 1 » اى حبيب قلب ! اين جهان ميّت است ، [ آيا ] نمىبينى كه از هم مىريزد ؟ خانه‌اى كه ساختى ، جامه‌اى كه بافتى ، بعد از اندك زمانى بنگر كه چگونه ريزيده و پوسيده ، اگر زنده بودى نه ريزيدى و نه پوسيدى و هركه به مرده پيوست مرده شد ، زينهار كه دل زندهء خويش را مميران كه دل از گوهر زندگانى است ، دل را به زندگانى خويش رسان ، قوت القلوب بجوى ، دست به طعام زمين دراز مكن كه گل‌خوار مريض باشى . اگر گويى چگونه طعام زمين نخورم ( كه ) همهء عارفان طعام زمين خورده‌اند . گويم : حاشا كه عارف طعام زمين خورد در لقمه قسطى از نور هست و قسطى از گل ، عارف قسط نور خورد و در او با ذكر و حضور شود و ديگران قسط گل خورند و در ايشان با آن شود كه شود و از اينجا گفته :

--> ( 1 ) . سوره اعراف ، آيه 176 « اما او به زمين [ دنيا ] گراييد » .